تبليغاتX
ملودی قلب ها

ملودی قلب ها

مثل همیشه منم در به در ناز نگاهت / غرقه در عشق تو و فدای اون چشم سیاهت

 

 

خوب که گوش میکنم...

میبینم

صدای " عود " از چشمان مستت می آید...

                                  تو ناممکن ها را ممکن میکنی...

موسیقی را به تصویر میکشی

و

مداد رنگی  ها حسادت میکنند

تصویرها را زمزمه میکنی...

تا

لالایی شوم برایت

وای...وای... وای...وای... وای...

این نگاه کُولی من

به تماشای رقص دود سیگارت در هوا عادت داشت...

۲۲:۲۲

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت22:20توسط فرشته کوچولو | |

سه...

 

لیلا با من است...

همین...

به مجنون خبر دهید...

۱۳:۳۰-۱۶/۷/۹۰-تهران

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت19:43توسط فرشته کوچولو | |

دو...

 

سیگار میکشم...

قانون مدنی سه ــ تعهدات ــ ...

و...

 "تو به من هیچ تعهدی نداری"...

میخواستم بدانی ...

همین...

۱۳:۳۰-۱۶/۷/۹۰-تهران

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت19:42توسط فرشته کوچولو | |

  یک...

 

می خواستم بدانی هنوز هستم...

نفس میکشم...

گاهی...

همین...

می خواستم بدانی...

۱۳:۳۰-۱۶/۷/۹۰-تهران

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت19:32توسط فرشته کوچولو | |

 

مفعولن      مفعولن     مفعولن     مفعولن

یک    زن    با   زندگی   روتین       فرض  کن

خیابان      جانبازان     ،      کوچه ی      سایه

کنار    یک    سوپر     ،    پلاک   بیستو   سه

اتاقی    اجاره   ،  ماهی  بیشتر    از    دخل

آرزوهایی   ،  در    خواب     میشود     نخل

یک   مرد   ،   که      دارد    جنون    ادواری

آنطرف     کودکی      دارد     شب   ادراری

من  در عبور  از  سن  سی  سالی ، یک  زن

که     سر   تا    پاش   سیاه   کرده    بر   تن

این   منم  ،  منم   تنها      ،  در  حال   عبور

دنبال   یک   کار   ، حتی   یک     جای   دور

 زمستان  خوب  است  وقتی  که  خانه  گرم

وقتی   که   جای    تو   همیشه   باشد  نرم

وقت    اذان    ،   می زنم    یک    رُژ   ساده

یک  روزن     امید  ،  پهن    است    سجاده

خدایا   تو   با   منی  ،   هستی   ،  میدانم

پای    زندگی     تا    پیروزی     می مانم

۲۳:۲۳ـ تهران

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت1:47توسط فرشته کوچولو | |

 

اگر قرار بر این است که...

اینجا...

"من" 

 خودم باشم...

و آنجا...

"تو"

خودت باشی...پس ای واژه ی لعنتی...

 ""ما ""

کی...؟

خدای من...کی...؟به کارمان می آید...؟

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت18:13توسط فرشته کوچولو | |

 

به خورشید نگاه میکنم که قُلُپ...قُلُپ...پایین میره و به آسمون که جه جوری

لب سوز...می بلعدش...منم دست سوز تو شدم...میبینی قسمتــــــو...؟!

به خودم قول دادم دیگه نگاهت نکنم...به حرمت سیگار قسم ...

دی..گگگه...نِ...گا....هت...نِ...می...کُ...نم... .

باهاش عهد بستم اگه یه بار دیگه ببینمت ، با خودش پشت دستمو داغ کنم...

به جون خوجو راست میگم...؛

.

.

.

نمی دونم چـــرا نشــد...!

دیشب عهد سیگاریمو واسه همیشه شکستم...

دیشب رُخِت با ماه پهلو زد... خودم  با دو جفت چشمای قاب شدم دیدم...دیدم

خجالت کشید...بهونه ی سرما رو کرد و پشت ملافه ی ابری گونش قایم شد؛

مهربـــــو...ن...! آخه دیگه از من چه انتظـــاری؟!!!

دستام جا نَدارن...تو دوست داری پُررنگشون کن...آره ...دستمو با سیگار...

با همون سیگاری که اولین بار پشت مه دودی رنگش تو رو دیدمــــــو...

آره ...دستمو داغ کن...من ... ترک ...نِ...می... کُ...نَم...

کاش می دونستی نگـــاهت از هرچی تریاک هم  حشیشی تره...

کاش می شد" تــــو" رو جای این خون خُشکُــنا تزریق کرد...

می فهمی دردمـــو...؟!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت16:41توسط فرشته کوچولو | |

 

کاش زمانی که شاعر چشمهای تو میشدم ...مرا میدیدی...

کاش از پس شعرواره نفسهایم که بوی کلمات پخته میگرفت...،

 رنگِ ...رخِ ...نیلگون و کبود مرا میدیدی...

تو میخواستی بزرگ شوم...بزرگ...

آینه ها میگویند شدم...

بعد رفتنت با یاد تو...هر کجا که نشستم بزرگ شدم...

من با نرسیدن ها ...درد ...با جدایی ها ...من با تک تک چین های صورتم...

تا تاریخ یک وافعه ی بزرگ -پنجمین سال نبودنت- بزرگ شدم...

اما...

کلاه حوصله بر سرت تنگ شده بود...

آن روزها میل آسمان دلت گرگ و میش  بود...

میدیدم بین رفتن و ماندن معطلی...

پشت در اما ...

دیدم که کفش هایت جفت بود...

سخت بود...فهمیدن اینکه تمام تلاشم برای ماندنت بی فایده  ،مفت بود... ،

سخت بود...

کاش میدانستم ...اما نمیدانستم...کلافی که خود میبافتم ،روزی ...تار و پود شال و

کلاه رفتنت میشود...

افسوس...افسوس...

کاش در اوج شادی ...قبل از گرما گرم رفتنت...

اینجا...

در بی حضوری پاییزی رنگت...

دستان سرد مرا میدیدی...

کاش میدانستم وقت وداع...اشک های پر درد مرا میدیدی...

یا که نه...!

از دیدن ترک های غرورم ...ریز ریزک میخندیدی...

در بودنت کاش... شکی نبود... اما هست ...من نمیدانم هستی یا نه...!

میبینی؟...

اینگونه فقر نداشتنت حتی... به نسل بعد از من هم نمیرسد...

نسلی نیست...بعدی نیست...

یادگارم اما ...

 لحظه های نجوا با نبودنت...شاید... روزی سند عشق من شود...

شاید برای اثبات ادعا ...همین ها روزی لازمم شود...

من مشتاق دیدارم هنوز...

عاشقانه هایم حرف دیروزو امروز نیست...

صحبتم از التماس و خواستن دلسوز نیست...

آمدی...، جانم به قربانت....ولی دیدار اگر قسمت نشد ....

باز هم منتظر می مانم عزیز...

قلب من فرش سر راهت ...تو مختاری نیای....

من بزرگ شدم،قلبم که نه...!

میبینی...؟

این دل دیوانه ...باز هم تنگ و گرفتار است هنوز...

آرزوی وصالت محال نیست...اما...تو میخواهی محالش کن بگذارو بگذر...

از من و هر چه برایت بودم...

دست سردم را رهایش کن بگذارو بگذر...

این همه این پا و اون پا آخه چرا...؟!

من همین جا تنها میمانم...تو برو...

مرا ببین...با تو ام...مرا ببین...نگرانی...؟ نباش...

قلب من کوچک است اما صبو....ر...

درد رفتن را وبالش کن بگذارو بگذر...

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت14:43توسط فرشته کوچولو | |

 

ثانیه هــــا بی وقفه شلیک میشود عــــــزیز...

و من...کسی در آستانه ی چند سالگیــــو  تو...نمی بینی...

چـــرا چشمان من مشتاق دیدارستو  امــــا....

چرخ چشمان تو به هر سو میرود...هـــان... ؟ ای عـــزیز...

چــــرا رنگ نگاهت روشن تـــر از موهـــای من...

چرا پیچ نفس هایت تـــابــدارتر از زلفان من...؟

چــرا پــک میزنــی نفس های مـــرا...؟

دم به دم خـــم میکنی استخوان های سرد مرا...؟

چـــرا فـــرض تو همیشه خوب بودن حال من است...؟

مگر حــزن نگاهم را نمی بینی عـــزیز...؟

مـَ...ن از حــق دیــنی های کلاس درس خستم...

خـــدایا طبق تبصره عشق- بند دل- ماده انصاف...

حق عینی مرا کـِـی میدهد...کِــی این عزیز...؟

این همه قانــون و محکمه...این هم تـــو و کار قضـــاوت...

شعبه چند نگاهت پرونده ی فرجام خواهی من بررسی خواهد شد عـــزیز....؟

نکند دادخواست مرا مشمول مرور زمان کرده ای ...؟!

یا کـــه نـــه...!

 پرونده ی دزدیـــدن قلب مرا...بی سرو صدا مخـــتوم اعلام کرده ای...

به دنبال مدارک در پی اثبات ادعا... من تمام دنیا را گشتم...

لای کتاب های حقوق...لای شعرو احساس..لای تار سه تارم حتی...

هر کجا که فکرش را بکنی گشتم تو را...

مدرکی از بودنت نیست که نیست...

به گمانم فهمیده ای که محکوم خواهی شد... چون ردی از تو نمونده به جا ...

 آخر چرا...؟!

جرم تو سنگین بود اما مجازاتت که نـــــــه...

بی تمـــنا فاتـــح قلبــــم شدی جرم بزرگی بوذ

                                                             امــــــــا...

دادن قلبم به عنوان مجازاتت که نه...!

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت11:1توسط فرشته کوچولو | |

 

خدا....

باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزاروپانصد و

چهل و سه نفری تهران خالی بود؛...بس که در سفری...                                              

 ( تهران در بعد از ظهرـــ مصطفی مستور)

 

دوشنبه             28/4/89             4:37   صبح

برای تو....

هرچه پیش تر میرود، موریانه ی این فکر بیشتر مغز مرا میخورد:

 که در دریای عشق ،در این سفر زمان ،روی عرشه ی کشتی ،

با این هوای طوفانی از اشتیاق دیدار، زیر درجه حرارت تند دل

و تب آتشین نگاه من .... سکّان بیقرار دلم ، به دست کدامین

ملبان زبل مهار خواهد گشت ؟..............!

و تو....

چه خوب میدانی که چگونه در پی علامت سؤال های من نشان تعجب بگذاری...که :

ــ چه جالب،یعنی...بی خبرم!

یعنی بی خبری...؟!

آیا وقتی حنجره ی دهان ،ناقوس زمان ناله میکند که وقت تنگ است،

باز هم بی خبری؟ وقت تنگ است! بگو! آیا باز هم بی خبری؟!

اگر بی خبری پس چرا حاجعلی شعبون، تو را و من را برای هم میخواست...؟

پس چرا هر نفس صدای قلب بی امانت در گوش من زمزمه میکند...؟

پس چرا شب را به یاد تو تا سحر زنده داری میکنم...؟

پس چرا هر صبح که آفتاب میشود،تو زیباتر میشوی و هرگاه که غروب میشود ،

من دلگیرتر میشوم...؟

پس چرا ساعت ها و دقیقه ها هر زمان و کفش هایم گاهی، جفت میشوند...؟

پس چرا ناخواسته دو فنجان چای میریزم...؟

پس چرا آن زمان رسیده که تمام شهر دیوانه ام بنامند و به تماشایم  آیند...؟

پس چرا زمان گوشه گیری هایم طولانی شده...؟

پس چرا نام تو قلب مرا به لرزه می اندازد...؟پس چرا اشک های عجول من

 شتاب میگیرند بند نمی آیند...؟پس چرا مقابل بیقراری هایم کسی علامتی،

 نقطه ای نمی گذارد...؟پس چرا خوره ی انتظار روحم را می خورد...؟پس

چرا تو در چشم منی که امشب خواب به دو دیده ام نمی آید...؟

پس چرا چشمهای روشنت این همه نشانه را نمی بیند؟!...پس چرا کمان

ابروان تو این همه نشانه را هدف نمی گیرد...؟پس چرا برای این همه

جسارت عاشقانه ،مژه گان بلندت به انتقام بر نمی خیزد...؟پس چرا زبان

تند و تیز تو برای قتل من کمر نمی بندد...؟ پس چرا لبان تو به سادگی

من نمی خندد...؟

پس چرا دری برای جواب سؤال های من نمی گشایی...؟ چرا رهی

کوتاه برایم نمی نمایی؟

پس چرا نفس طلوع غمم را با غروب این انتظار مرگبار نمی گیری...؟

چرا..چرا..چرا نمی آیی...؟

چرا برای من سعادت دیدارت را نمی خواهی...؟

پس چرا چگونه این  نشانه ها را نمی دانی...؟

پس چرا این سکوت بی حیا پرده میدرد رهایمان نمی کند...؟

چرا نگاه تو ،سری به من دگر نمیزند...؟

برای من تو از تمام شاهدان سری...

چرا مرا به سکه ی دلم نمی خری..؟

آه.....که تو خوابی و گوش به نجوای صفحه ی دلم نمی دهی...

وای از من با این همه مُهمل؛برای تو خوب شد،یک لالایی برای

چشمهای همیشه خمار از خواب تو...باز هم تو خواب ماندی و

حرف های من نا شنیده....دیگر از تو نمیپرسم که آیا هنوز هم

خبر داری یانه...؟ چون می دانم خوب خبر داری که در این قمار

نابرابر، همیشه این دل من است که بازنده است...

خنده ای محو، گوشه ی چشمان شوخ تو و نقطه ای پایان تمام

عاشقانه هایم که یعنی:

نشان رضایت تو ،یعنی....

              خبر داری..... .

و نقطه ای پایان تمام چکه های نمدار من که یعنی:

               چه خوب .... !که خبر داری......   .

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت15:12توسط فرشته کوچولو | |

 

         تو زندگیم فهــــــــــــمیدم ...

                              هیچ شبی رو بدون گفتن

                                                              " دوستت دارم " 

                                                                         به عزیزانم ،صبح نکنم...

         به نام خدایی که              

                           عشق را آفرید

                                      تا با آن  در میدان سخاوت ،

                                                              پشت غرور را به

                                                                                   خاک  بمالد...

           

                                     خدا نکند که شما این طور باشید.......

            هر دو در اوج غرور به هم رسیدن...

            کنار هم آرمیده بودن...

            وقتِ درآغوش کشیدن بود...

            ماهان سرش رو از لایه گیسوان موج گون بهارک بیرون آورد...

            عشق شعله کشید...غرور تعظیم کرد...

            نسیم کلمات سحرآمیز، صورت بهارک رو نوازش داد...

            ساعت پنج بار نواخت...

            لحظه ی یکی شدن فرا رسید...

            ماهان با صدایی دلنشین گفت: ...

            ــــ " بهارکم عاشقتم "...!

            سکوت شد...ماهان بیطاقت شد...غمگین شد...

            __ نمیخوای چیزی بگی...!؟!

            بهارک ریز خندید و مغرور و با شیطنت پرسید: ...

            = مثلاً چی؟...

            چشمای ماهان پر از خواهش شد...تمام وجودش  آرزو شد...

             __ که تو هم دوستم داری!...

             بهارک روشو برگردوند و طفره رفت...غرور شعله کشید...عشق به گوشه ای خزید...

             وقت تنگ بود...عشق در مصاف جنگ بود...

             __ اگه نگی شاید دیر بشه ها....!

            = نخیرم هیچ دیر نمیشه....حالا حالا ها وقت داریم...

            باران بارید...سکوت شد...ساعت  پنج بار نواخت...

            لحظه ی موعود فرا رسید...

            بهارک خندید...چشماش لغزید...قلبش لرزید...

            غرور پشیمان شد...عشق پریشان شد...

            = ماهان....؟!

             سکوت محض...

             بهارک رو به ماهان کرد...

            =  من.....من....." منم دوستت دارم ! "

            همچنان سکوت محض...

            = خوشحال نشدی؟.....ماهان...!؟!

            همچنان سکوت محض...

            = ماهان...!؟!       ماهان...!؟!    مــــــــــــــاهــــــــــــــان...!؟!

            همچنان

            سکوتِ

            محض...

              .

            .

            .

              وقتی باران بارید ، ماهان خوابید ...

             آرزو پیر شد...عشق دلگیر شد...

             ناگهان...

            چه

            زود...

            د یـــــــــــــــــــر

            شد .

                                                                                 (از خودم)

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت15:18توسط فرشته کوچولو | |

 آقا من اعتراض دارم...باید به کی بگم...

چرا ؟هــــــــــــــان؟!  چرا این قدر همه چی عوض شده؟!...چرا ارزشا سیصدو شصت

درجه تغییر کرده...حالم داره از هرچی آدمه بهم میخوره...چرا؟

یه زمانی دختر نجیب...با حیا ...سر به زیر ...واسه خودش هواخواه داشت...ارزش داشت

اما الآن اگه سر به زیر باشی بهت میگن...اُمُّــــــــــــــل...!

میگه...حالم از هر چی دختر سر به زیره بهم میخوره...

پاکی شده معصیت...اگه چشم چرونی کنی جزو آدمایی وگرنه...برو کنار بذار باد بیاد..

همه چی تو پول خلاصه میشه...من حق میدم دنیا دنیای بدی شده...اما میشه آدم بود...

میشه پاک بود...

اگه یه جو نجابت داشته باشی ...هیچی به حساب نمیاد...اما اگه یه تراول پاره کثیف

بذارن کف دستت این میشه معنی نجابت...میگن عجب آدم نجیبی!...عجب بنده ای !

مخالفم با هر چی عارف و زاهد معتکف تو یه گوشه و از دنیا بریده...مخالم با اونایی که از

میون جمع آدما کناره گرفتن و میخوان بنده ی پاک خدا باشن...

                                 آخه این که هنر نیست...

آگه مردی بیا توی گود و حالا مخالف ساز دیگرون سازتو کوک کن و بزن...

آره اگه مردِشی بیا...اون وقت بگو ...حالم از هر چی دختر سر به زیره بهم میخوره...

منم حالم از هرچی مرد سر به زیره بهم میخوره

که یه دستش تسبیحه و یه دستش مبایل واسه شماره دادن .

توی امامزاده ایستادی دم در و داری خرما تعارف میکنی...حاضر نیست برداره...اما حاضره

نمازشو نخونده و ضریح و بوس نکرده  با عجله برگرده و با چشمای هیزش تمام جونتو

برانداز کنه...

آره منم حالم بهم میخوره...

از خیابون رد میشی ...هرکدوم یکی یه دونه قلاده ی سگ دتستشون ...

                و تو به اندازه ی یه سگ هم ارزشی نداری... 

به من بگو....عزیز دل ....به من بگو...کجای این دنیا که

              ارزش ...بی ارزشیه پیدات کنم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت22:0توسط فرشته کوچولو | |

یادم نیست کی...اما قشنگ میخوند....شعرش منو یاد تو میندازه...

از خونه تون بیاین بیرون آی آدمای خوشبخت

منو تماشا بکنین به من میگن سیه بخت

آرزوهام جوون جوون تو دشت سینه مردن

                              چرا منو ای خدا جون با خودشون نبردن...با خودشون نبردن

یه روز دوتا چشم سیاه اومد تو سرنوشتم

عاشق شدم اسم اونو رو قلب خود نوشتم

عاشق شدم نمیدونستم عاشقی جنونه 

 آدم میشه در به در و دیوونه ی زمونه....

عاشق شدم نمیدونستم عاشقی جنونه

 آدم میشه در به درو دیوونه ی زمونه...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت15:21توسط فرشته کوچولو | |

یا لطیف

اینجا...الآن که دارم مینویسم....اذان میگن...اون جا رو نمیدونم...

شما هم خدا رو صدا کنین شاید...

راستی به این فکر میکنم...میگن..وقت اذان دعا کنین...

هر لحظه یه جایی از دنیا به ساعت یه کشوری اذان میگن...

به نوعی میشه گفت...پس هر لحظه  دعا کنی...انگاری وقت اذانه ....

پس همش دعا کنین...ما رو هم فراموش نکنین.

التماس دعا.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت15:51توسط فرشته کوچولو | |

       دوستم یه مدته به پوچی رسیده..به این که خدا نیست...

   خیلی داغونه ..براش دعا کنین.

این یه واقعیته که تو بدون خدا هیچی نیستی...هیچی.

تمام ارزش و اشرف مخلوقات بودن تو به این خاطره که

     خدا میتونه تو دل تو...قلب تو جا بگیره...

خدا اون روزو نیاره که خدا رو پشت در دلت نگه داری...

درو ببندی..ایمانت کم بشه..اون وقت دیگه هیچی نیستی.

منم یه موقع هایی به اینکه خدا از کی بوده ...چرا بوده...چرا

مارو  خلق کرده...چرا نماز باید عربی خونده بشه...چرا؟چرا؟

و هزار چرای دیگه با جوابو بی جواب فکر میکردم...وقتی به

 چرایی خدا فکر میکردم...به پوچی میرسیدم...اما بعدها

 فهمیدم...که خدا از درک و فهم آدما خارجه...و هرکس به

 اندازه ی ظرفیتش  خدا رو درک میکنه...کتاب «روی ماه

خداوند را ببوس :از مصطفی مستور»واقعاً کتاب با ارزشیه.

برداشت من از اون کتاب این بود که ...

(هر چه قدر به خدا اجازه ی ورود به قلب و جونتو بدی خدا

 برات پر رنگتر و بزرگتره)

«منظورم از اجازه مفهوم عام اون نیست...ما در جایگاهی

 نیستیم که بخوایم به خدا اجازه بدیم» 

خدا نکنه هیچ وقت ما رو تنها بذاره...

یه زمانی خیلی دوست داشتم تنها زندگی کنم...تو خیال

 خودم میگفتم...تو یه خونه ی چوبی وسط جنگل بدون هیچ

آدمی زنگی میکنمو ..زیر نور شمع روی کاغذای کاهی شروع

میکنم به نوشتن...اما سالها یعد...این فکر نتونست دووم بیاره.

تو تاریکی از فکر اجنه...آدمای خلافکار و..و...وو میترسیدم.

یه شب خیلی گریه م گرفت...تو سجده بودم ..از خدا

خواستم که هیچوقت تنهام نذاره...و من از تنهایی میترسم..

آخه خیلی ادعام میشد که میتونم...اما حالا یه مدته

یه جورای خاصی تنهام و دور از خونوادم هستم...فهمیدم که

زمانی تنهام که خدا رو نداشته باشم.. و من از گناه میترسم...

از ناراحتی خدا میترسم..از بد بودن میترسم ...

تو تنهایی بدون خدا گناه هست...بدی هست...خدا هیچ

بنده ای رو تنها نذاره...که بنده گناه کنه و بنده شرمنده بشه...

گر چه به قول سعدی عزیز...:

[کرم بین و لطف خداوندگار...

     گنه بنده کرده است و او شرمسار]

اگه آدم یکی رو خیلی دوست داشته باشه ،وقتی میگه اینکارو بکن

 بدون اینکه ازش بپرسه... چرا؟انجامش میده...حالا فکر کن خدا

 چه قدر بنده هاشو دوست داره...

اگه واقعاً ایمان داشته باشی و خدارو دوست داشته باشی..

وقتی میگه..نمازو عربی بخونه، ا رث مرد دو برابر زنه...وووو

با دل و جون میگی چشم...

التماس دعا.

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت22:2توسط فرشته کوچولو | |